۱ تیر ۱۳۸۹
این وب سایت را تا مدتی که نمی دانم چقدر خواهد بود به روز نخواهم کرد. نوشتم که شرمنده ی حرام شدن کلیک دوستان خوبم نباشم.
معتقدم زمانی برای هرکدام ما می رسد که احساس می کنیم نیازمندیم به وقفه، به ایستادن و پشت سر را نگاه کردن و پیش رو را پاییدن. برای من آن زمان حالاست.باور دارم که آنچه که هستیم، اگر نه همانچه است که خواسته ایم که همانچه است که می خواهیم … که اگر چیز دیگری هست که می خواهیم باشیم… یا جای دیگری هست که می خواهیم باشیم … اگر آنرا بخواهیم، حقیقتا و از ته دل، به آن دست خواهیم یافت. اما می دانم که این بیش از آنکه برای نجات خودم باشد برای راحت کردن خودم از این عذاب روحی است. از ناتوانی ام در عوض کردن فرمولهای این دنیا. و از کوچکی ام.
۱:
چیزها ماندنی نیستند … تو ماندنی نیستی و من ماندنی نیستم. و مفهومی هست که گم شده و من پیدایش نمی کنم و در میان این همه دست و پا زدن که نمی دانم برای چی هست خسته و گنگ مانده ام.جلو را نگاه می کنی و می بینی که هیچ جا نیستی .. هیچ چیز نیستی … که هیچ چیز هیچ چیز نیست….
۲:
نیـایــش
ما جنگل انبوه دگرگونی.
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، برهم پیچ:
شلاقی کن،و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.
قطعه ای از شعر نیایش - سهراب سپهری
نوشته شده در روزنگاشتها | ۱ دیدگاه »
۲۴ خرداد ۱۳۸۹
چرا نمی گویند
که آن کشیده سر از شرق
-آن بلند اندام
سیاه جامه به تن،
دلبرِ دلیر
ز شاهراه کدامین دیار می آید
و نور صبح طراوت
بر این شب تاریک
چه وقت می تابد؟
در انتظار امیدم،
در انتظار امید
طلوع پاک فلق راچه وقت آیا من
به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟
از حمید مصدق
۱؟
دلم یکنفر را که دوست دارد کم دارد اینجا ،جبر جغرافیایی آرامشم را هاشور می زند…فاصله را بیزارم…آی!
نوشته شده در روزنگاشتها | بدون دیدگاه »
۱۶ خرداد ۱۳۸۹
نمی بینید که من دوباره دارم ”حس“ را تجربه می کنم با همه ی دردش اما نسبت به یک غیر ممکن دیگر؟ یک جای دیگر؟ که من از جدا شدن از انچه که پشت سر دارم و از فضای ناآشنا گیجم و تبدار؟ و انچه از ان پروا دارم نه عشق گذشته که این حس مغشوش ست؟
اینجا من از عشق جدیدی در فرم یک ”مرد“ و ” ازدواج“ و ”تصویر یک خانه“ و ” بچه دار شدن“ و ” و به خوبی و خوشی زندگی کردند“ سخن نمی گویم … مطلقاً. توضیحش شاید به اندازه ی خودش بی ”معنی“ باشد . باید باور کرد که ما همه ی معانی را نمی دانیم و این همه تلاش برای به لغت درآوردن مفاهیم درونی انسان شاید از اساس نادرست است. مثل اینکه بخواهی حس بتهوون در سمفونی شماره ی هفت را به کلام بیاوری…. در حالی که حس در همان جریان موسیقی است و باید به آن گوش کرد و تن سپرد و از لقلقه ی کلام پرهیز کرد.
توصیف کردنی نیست اما این حس در من مثل باز بودن پنجره هاست رو به بیرون، بعد از این همه در خود فروماندگی. عاشقی نیست. مایه ی یکی شدن است با آنچه که در بیرون از من جریان دارد. مثل آمدن بهار و حس جوانه زدن. شاید مثل اینجا که فروغ می گوید:
چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمکهای پریشانم
می چرخد و می گسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه میچیندد
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید …
دیگر نمی بینم
—————
لیلا ی عزیزم ،چقدر این نوشته ات در مورد حالای من صادق است….
نوشته شده در روزنگاشتها | ۱ دیدگاه »
۳ خرداد ۱۳۸۹
کاش کشف یک حقیقت، حقیقت متضادی را پیش نمی آورد و کاش هر دو حقیقت صحیح نمی بودند.
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی
نوشته شده در روزنگاشتها | ۳ دیدگاه »
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
استاد “یوگا” می گفت:
بده ،ببخش با “عشق” انتظار هم نداشته باش .تشکر هم نپذیر و توقع یک لبخند هم نداشته باش.چیزی را که به کسی می بخشی تصور نکن که به فرد بخشیدی!او ” را تصویری از “خدا “بدان و تصور کن که به خدا” داده ای …با “بخشش” در راه خداست که متبرک می شوی و به “نشاط” دست می یابی.
پی نوشت ۱:
زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می شوند ،پس هر موقع در قسمت تاریک زندگی قرار گرفتی بدان بی تردید “طبیعت” می خواهد از تو تصویری زیبا بسازد.
کمی بعد از تحریر:
پنج شنبه ۲۳ اردی بهشت ماه بعد از بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ،با محبوبانه ی بلاگفا قرار گذاشتیم تا همدیگر را ببینیم در لابلای شلوغی و ترافیک و گرمای طاقت فرسای تهران این بهترین اتفاق سف یکروزه بود ،بعد تر هم آقای حجت دانشجو - همسر محبوب عزیزم نیز در پارک ” لاله” به ما پیوستند….دقایق بسیار خوبی بود…جای تک تک دوستان مشترکمان خالی بود،مخصوصا “ماری ” عزیزم…
تصمیم داشتیم برای خرداد– تیرماه ،به یزد برویم ،اما دوستان یزدی منصرفمان کردند و گرمای هوا را خاطر نشان نکودند و گفتند برای آن تاریخ بهتر است برنامه ریزی نکنیم!انشا ئ لله در خوش آب و هوا ترین فصل سالهای آینده یزد گردی را بهانه ی دوستیهایمان کنیم و دوستان نادیده ی وبلاگی عزیز را از نزدیک ببینیم.
نوشته شده در روزنگاشتها | ۵ دیدگاه »
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می دهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت میمیرم.
وقتی نیستی
میخواهم بدانم چی پوشیده ای
و هزار چیز دیگر.
عباس معروفی
پی نوشت:
اردی بهشت انگار دارم دوست می دارمت .
نوشته شده در روزنگاشتها | ۵ دیدگاه »
۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
به باران نگاه کن تا تمامی احساس طراوت و مهربانی را یکجا در پهنای بیکرانه ترین زلالی اش ببینی.
وآنچه را که در خود می جویی را در گستره ی شفافیت و آرام بودنش پیدا کنی…همین باران دلی پر از آرامش و
قلبی آکنده از سخاوت دارد که بر همه می بارد و کویر و دریا و جویبار را سیراب می کند و “اردی بهشت ” را
گلزاری سرسبز و پر از شادابی و شگفتی می کند که عمیق شویم و فراموش نکنیم این همه لطافت بهاری را….قدرتی که باران دارد غیر قابل تصور است اما!او از دستهای مهربانی جان می گیرد و جان می بخشد “هستی “را که در وصف نیز نمی گنجد…چقدر صبورانه ابرها را در آغوش می گیرد و روی دستهای آسمان ،این پا و آن پا می شود…آنگاه تو ! می توانی در بکرترین زوایای شب ،پنجره را باز کنی و بگذاری قطره ها دستهایت را خیس کنند و شیشه ی پنچره ی اتاقت را بوسه باران….خدای من!چقدر خوب که نعمت به آسمان نگریستنت را به من بخشیده ای،تا خیره- خیره نفس بکشمت و آرام،زیبا،قدرتمند به ارادده ات مسیرهای فرا رویم را عبور کنم و تمرین برای خوب بودن”کنم….
پی نوشت ۱:
قانون جذب “را دوست دارم و همیشه تکرار میکنم،بخشی از زندگیم شده…..بکارگیری این قانون جاودانه خیلی کمکم کرده تا به مرز بی تفاوتی در حاشیه ها برسم…و به اندیشه های غالب توجهی نکنم…
انیشتین ” می گوید:
به کاشتن بذرهای خود ادامه دهید چون نمی دانید کدامیک رشد می کند،شاید همه ی آنها .و از دیروزتان- درس بگیرید و در امروز - زندگی کنید ،به فردا امیدوار باشید و از پرسیدن باز نایستید….
۲:
یک جفت “مرغ عشق” خریده ام….خیلی دوستشان دارم…روزهایی که خانه هستم بیشتر می بینمشان ،ساعت ۶ صبح مشغول دانه خوردنهایشان می شوند و از ۸ صبح شروع می کنندبه صحبت و آواز خواندنشان و نزدیک به ظهر هم که صدایشان پر است توی خانه و شب تا صبح در سکوتی مبهم در آغوش هم بسر می برند.هفته ای یکبار هم بهشان “سیب ” می دهم و وقتی باران می آید ،پنجره را باز می کنم و قفسشان را می گذارم روی یک صندلی مقابل پنجره…”عشق” می کنند…دنیایی دارند….کاش زبان پرنده ها را می فهمیدم…برایشان اسم گذاشته ام…پرنده ی نر را “بانی” صدا می کنم و ماده را “نیکا…به محض حرف زدنم با آنها،ارتباط برقرار می کنند و پاسخ می دهند…خدایا !ببین خودت چقدر زیبایی!
۳:
اگر حال و هوای خوبی داری به این دلیل است که افکار خوبی در سر داری. “راندا برن”
اردی بهشتتان مبارک.
نوشته شده در روزنگاشتها | ۲ دیدگاه »
۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
اردی بهشت از راه رسیده و باران گرفته آسمان بهشتی ترین ماه از بهآر را…همیشه از زیباترین ماههای سال برایم آبان بوده و تکه ای از بدیع ترین ماه بهآرگون…دلم همیشه اردی بهشت می خواهد و من و تو و شبنم روی گلبرگهای خیس از باران شب و ابرهای پشمکی توی آسمان و عطر سبزه های تازه سر برآورده از دل خاک و این همه طراوت و زندگی….بی تردید آنچه را که زندگی عمیق می دانم با “امید “است که جان می گیرد…
۱:
اردی بهشتتان ،لبریز از عطر بوسه و عشقهایی مانا باد…که چه وصف ناشدنی ست این حس سرشار.
نوشته شده در روزنگاشتها | بدون دیدگاه »
۳۰ فروردین ۱۳۸۹
امسال انگار بهار برایم جور دیگریست،خیلی به سرانگشتان اردی بهشت آفرین نزدیکم…با آنکه عهدها شکستم و در تلاطمها به خودش تکیه داده بودم …اما انگار هنوز با من دوستی اش را تمام نکرده!صحبتم با خداست که تا به امروز در اغوش بیکرانه اش امن ترین جای دنیا را به من نشان داده است….حال و هوای خوبی دارم….صبحها ارام و اهسته روی زمین خیس از باران دیشب راه می روم و شکوفه ها را نفس می کشم و این همه سبزی و طراوت وشفافیت برگهای درختان را دوست دارم لا جرعه سر بکشم….لبخندی هزار ساله روی نگاهم نشسته که مبهمم می کند در بهشتی ترین ماه خدا…..حس می کنم توی دنیا ی افسار گسیخته ی روز مرگیها نیستم…..شادم….آنقدرها که مادر در تعجب است!!!نامش که می آید….دلم می خواهد بایستم زیر باران و صدایش کنم….آی مهربانترین بخشندگان تنها یک چیز به تو می ورزم…آنهم ” عشق” است….
پی نوشت ۱»
حدیث قدسی: “لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا “، اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند، میدانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان میسپردند.
پی نوشت ۲″
بدان که هر چیزی را کاری است از اعضای آدمی
دیده را دیدن و گوش را شنیدن
کار دل عشق است
تا عشق نبود بیکار بود.
.
«السوانح فی العشق؛ شیخ احمد غزالی؛ به اهتمام ایرج افشار؛ ص ۵۰
نوشته شده در روزنگاشتها | ۳ دیدگاه »
۲۳ فروردین ۱۳۸۹
آی تو که مهربانترین بخشندگانی ،به آسمانت بگو دستهایش را تا بیکرانها بگشاید و من را در آغوش بی وسعتش
بگیرد تنگ….آنقدر ها که این تلنگرهای باران زده ی بهاری از من جدا شوند….
آی خدایا!شبها حواست به اتاق صورتی ام باشد !گوشهایت را به پنجره نزدیک کن می خواهم در گوشی حرف بزنیم…حتا شکوفه های درخت پشت پنجره هم نشنود…
آی دریاترین خدای زندگی ام!در دسترس باش!!
نوشته شده در روزنگاشتها | ۱ دیدگاه »