بیستون در راه است……..

۱۴ دی ۱۳۹۰

هنوز “دیماه “است و من این ماه زمستانی را که با بارش برف همراه می شود را دوست می دارم ،همینطور “مادر”را که در “هشتمین”روزش چشمهایم را به آسمان دنیا گشود و متولدم کرد …همینطور “یازدهمین “روزش را که من را نشاند بر شاخسار شکوفه ی “عشقی ” که فراموشم نخواهد شد…و خاطرات شیرینتری که این روزها من را کلمه می کند و “غزل”می شوند بر مرور شاعرانگی هایم….

۱: آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه کند و آن هنگامی‌ست که بخواهد دست دیگری که بر زمین افتاده را بگیرد تا بلندش کند… «گابریل گارسیا مارکز»

 ۲: برای کشف اقیانوس­های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغیر است نه تقدیر! “تولستوی”

 ۳: سرشارم از فکرهای تازه و مصراعهایی که باید غزل شوند و چهارپاره…عاشق، کم است، سخن عاشقانه، فراوان

که حال تب زده را آشنای تب داند….

۱۲ آبان ۱۳۹۰

یا لطیف»

«اگر عشق را به احساسی زودگذر، به هیجانی لذت‌بخش در انسان تبدیل کنیم، آن‌گاه با سخن گفتن از دستاوردهای عشق فقط دام‌هایی برای ضعیفان گسترده‌ایم. هیجانات زودگذر بی‌گمان در هر انسانی یافت می‌شود، اما اگر مستمسک عمل وحشتناکی قرار گیرند که عشق آن‌ را هم‌چون دستاوردی جاویدان تقدیس می‌کند، آن‌گاه همه چیز، هم دستاورد و هم مقلد گمراه آن، از دست می‌روند.»

 ترس و لرز- کی‌یر کگورد

۱:

تعجب نکن از این‌که گاهی وقت‌ها بعضی از عهدها فراموش‌م می‌شود. از این‌که بهانه گیر شده‌ام؛ از این‌که عصیانت می‌کنم… تو که این دخترک را خوب می‌شناسی؛ سر به هواست و مغرور… همه‌ی این کارها را می‌کند تا به تو بگوید چقدر دلش برای آغوش تو تنگ شده… دلش نوازش‌هایت را می‌خواهد… نمی‌شود همیشه خدایش بمانی؟

جز تو برای هیچکس در قلب من ،جا نیست….

۱۱ مرداد ۱۳۹۰

هنوز قلب یک هیجان متوسط

 (با اینکه دیگر می‌دانم تو خالی است)

مرا به سوی خودش می‌کشد

 همین، ثابت می‌کند که زنده‌ام.»

۱:

اکنون چنان از  “aشاعرانگی ها” پُرم

که چیزی  برای گفتن ندارم،

بی قراری روح مرا شاید،

درمان دیگری باید……

 

برای از “تو”سرودن بهانه لازم نیست….

۲۹ خرداد ۱۳۹۰

“اگر دو چشم روشن “عشق”تو را نگاه کند ،
“تو”!دیگر از آن خویش نیستی….

۱:

و با این اوصاف روزهای “بی تویی” یعنی بی کلمه بودن،نیستی و “نهایت “درد”
و “با تو بودن” برای من تمام آرامش است
و “دلتنگی”سخت است و دشوار …..

چو نی گر نالم از سوز جدائی….

۲۵ اسفند ۱۳۸۹

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

این غزل را با صدای استاد لطفی بشنوید.

۱:
سال هشتاد و نه خورشیدی هم تمام می شود این روزها،از نیمه ی تابستان خاطرات بسیار خوبی به ذهن روزشمار ضمیمه شد …روزهایی سبز،با طراوت و گاه با دلتنگی وسیع که هنوز ادامه دارد…روزهایی لبریز از بهترین دقیقه های به یاد ماندنی…که خیلی دوست داشتم و دارم آن لحظه ها را…هنوز راه پر فراز و فرودی در پیش است و باید ساعی تر بود…هنوز دلم بوی دوست،بوی شکوفه،عطر بهآر و “عشق” را با تو کم دارد..

۲:
نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهت

خـدای را که مبادا دل از نشانه بیوفتـد..

۳:

پیشاپیش فرا رسیدن بهاری دیگر را به همه ی دوستانم تبریک می گویم و بهترینه های زندگی را دعاگویم…

با احترام فراوان برایتان.

.

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من

۱۹ بهمن ۱۳۸۹

آآآآآآآآآآآآآآآی!دلم!پروانه!کجایی دوست نازنینم!ایران (تهران) یا واشنگتن دی سی!تولدت مبارک عزیزم….
همینقدر که به یادت بودم و هستم و دعاگو،بد نیست….
کاش یک خبری می گذاشتی از خودت!!!!
من،نیکو،ماری و….هنوز دوستت داریم و منتظر بودنت و نوشتنت و حضور پر رنگت هستیم….
***

گفتم: گل

گفت: بهار

گفتم: با یک گل بهار نمی‌شود

گفت: چه یک گل، چه هزار گل بهار برای آمدن بهانه نمی‌خواهد.چقدر خوب می شد اگر این بهآر نیامده ببینیمت…چقدر حرف برای تو و نیکو و ماری دارم….چقدر خنده…اشک…بوسه…کاش بیایی و ماری بیاید تهران و ۴تایی برویم دربند و درکه وتجریش و جاهای خوب با دوستان خوب…
۱:
بیا که سخت منتظریم…

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

۲۸ دی ۱۳۸۹

گفتم: آیه ای بخوان

آیه نیست این‌که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار

دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک.

 

«شرق بنفشه، شهریار مندنی‌پور

 

۱:خوبم،اگر خوب نبودم و سرشار از شعر نمی توانستم اینهمه آشوب دلتنگی را تاب بیاورم…همینقدر که هنوز نوشته هایم بوی غزل و رباعی و دو بیتی می دهند باعث تسلی ست و الا این همه روز مرگی را طاق کشیدن کار من نیست!شبها “سعدی” می خوانم به قول دوستی،”سعدی درمانی”هنوز جواب می دهد …وگر نه من کجا و این همه خمار مستی کجا.هیچ چیز این روزها جز صدای شجریان آرامش  خیال نمی دهد …

دو چشم مست می‌گونت، ببرد آرام هوشیاران

دو خواب آلوده بربودند، عقل از دست بیداران

گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی‌گیرد، به شب از دست عیاران

خودم،با “تو”تمام می شود برای همیشه ….

۲۲ آبان ۱۳۸۹

بار سنگینی در پشت سر اینجا و آنجا روی مسیرم ریخته است،از اینکه “عشق”را توی دستهایم می فشارم سبکبالم و با هم بودنمان را عاشقتر…

آخرین پی نوشت:

مرا
تمنای ِ تو در سر است
نه شعر
نه مرگ
نه زندگی
مرا
تمنای ِ تو در سر است
اگر که زندگی باشی
یا شعر
یا مرگ

علیرضا روشن

اندازه ی تمام جهان دوست دارمت…

۵ مهر ۱۳۸۹

چقدر با تو بودن را دوست دارم …چقدر خالی روزهای بی تو بودنم درد می کرد…تمام خالی اتاقم…خالی نوشته هایم.. خالی روزهایی که دوست داشتم دریا مرا سخت و تنگ در آغوشش بفشارد…

می دانی!

.در زندگی روزهایی هست که حتا وقتی خودت نباشی ،مرور خاطرات مشترکمان این حس زیبای دوست داشتنی را در من مرور خواهد کرد…

ساده و زلال و صمیمی دوست دارمت…

۱:

راستی هیچ می‌دانی
من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم؟
چقدر ستاره نشاندم؟
…چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟
رسید،
اما وقتی که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید.

سید علی صالحی

دیگر رها شده ام…از این رهایی انگار!

۷ شهریور ۱۳۸۹

بی‌قراری است گمانم. دیگر مدارا نمی‌کند، تاب نمی‌آورد، بی‌وقفه به در و دیوار می‌کوبد؛ درمان دارد اما جبر جغرافیایی مانع می شود و می خواهم تمام بزرگراهها و فاصله ها را توی مشتم جمع کنم و بریزم توی جیبم و پرواز کنم در هوای بودنت خیره خیره نفس بکشمت….

…..!رفتم تا همانجا که تو روزگاری جوانی کردی و عاشقی!اما تمام مغز استخوانم سوت کشید…چقدر عاشقی جنبه می خواهد و تاب آوردن سخت است!

خوبم اما بیشتر دلتنگ ،دیروز هم که خیلی آسمان ذهنم مه آلود بود بس که بحثمان شد و کوتاه شدند کلماتم…کاش هرگز۱:

 نیمه یک راهم

که گم کرده است پایانش را و

فراموش کرده آغازش را

 

مثل قطاری که ریل را به یاد نمی‌آورد

و کودکانی را که عصرهای منتظر،

دست تکان می‌دادند عقربه‌های تند گذر را.

مثل رودی که در میانه راه پشیمان شده از

رفتن

و پایش نمی‌رسد به کوه زاینده.

مثل ستاره‌ای که از چشم خدا افتاده،

ول شده‌ام در خیابان شلوغ شب.

 

سرنوشتم انتظار کشیدن حادثه‌ای‌ست

سنگی به سمت قطار ایستاده پرت نمی‌شود.

رود تشنه فرو می‌رود در خاطرات ابر

ستاره‌ای که «شمال» نیست گم می‌شود

و فراموش می‌شود

طی کن شبی مرا

و تمامم کن! »

 

آسیه امینی، ماهنامه هفت، شماره ۲

آن توجه همه جانبه را، که نام دیگرش عشق است؛ به من نمی‌بخشیدی

تا امروز، این‌گونه ویران باشم.»