دیگر رها شده ام…از این رهایی انگار!

۷ شهریور ۱۳۸۹

بی‌قراری است گمانم. دیگر مدارا نمی‌کند، تاب نمی‌آورد، بی‌وقفه به در و دیوار می‌کوبد؛ درمان دارد اما جبر جغرافیایی مانع می شود و می خواهم تمام بزرگراهها و فاصله ها را توی مشتم جمع کنم و بریزم توی جیبم و پرواز کنم در هوای بودنت خیره خیره نفس بکشمت….

…..!رفتم تا همانجا که تو روزگاری جوانی کردی و عاشقی!اما تمام مغز استخوانم سوت کشید…چقدر عاشقی جنبه می خواهد و تاب آوردن سخت است!

خوبم اما بیشتر دلتنگ ،دیروز هم که خیلی آسمان ذهنم مه آلود بود بس که بحثمان شد و کوتاه شدند کلماتم…کاش هرگز۱:

 نیمه یک راهم

که گم کرده است پایانش را و

فراموش کرده آغازش را

 

مثل قطاری که ریل را به یاد نمی‌آورد

و کودکانی را که عصرهای منتظر،

دست تکان می‌دادند عقربه‌های تند گذر را.

مثل رودی که در میانه راه پشیمان شده از

رفتن

و پایش نمی‌رسد به کوه زاینده.

مثل ستاره‌ای که از چشم خدا افتاده،

ول شده‌ام در خیابان شلوغ شب.

 

سرنوشتم انتظار کشیدن حادثه‌ای‌ست

سنگی به سمت قطار ایستاده پرت نمی‌شود.

رود تشنه فرو می‌رود در خاطرات ابر

ستاره‌ای که «شمال» نیست گم می‌شود

و فراموش می‌شود

طی کن شبی مرا

و تمامم کن! »

 

آسیه امینی، ماهنامه هفت، شماره ۲

آن توجه همه جانبه را، که نام دیگرش عشق است؛ به من نمی‌بخشیدی

تا امروز، این‌گونه ویران باشم.»

ما جنگل انبوه دگرگونی…

۱ شهریور ۱۳۸۹

«دوست داشتن» و «دوست» داشتن،‌ دو مفهوم متفاوتی هست اما ،وقتی کسی را در جایگاه دوست انتخاب می کنم شدت و ضعف ندارد یعنی اگر حضورش کمرنگ باشد به مرور حذف می شود که اینطور نبوده و نشده خدا را شکر!فرشته-نیکو- هانی-هانا-ماریا-سارا-ندا -سلاله -الهام-ماری -نسرین در بلژیک -مریم در کالیفرنیا و پروانه در واشنگتن دی سی و لیلا در ونکوور و دوستانم در ایران نیز مستثنی از این دوست داشتن نیستند!

امرور روز دیگریست و روز پزشک !

این روز را به دوستان نازنینم”محبوبه-زینب معرفی زاده و لیلا معین و

خواهر بزرگترم صمیمانه تبریک می گویم.

همانگونه که در سخت ترین دقیقه های دردمندانه ی یک بیمار همراه  و همیاری دلسوز و بی دریغ هستید بی تردید،به دستهای مهربان “خداون مهربان”نزدیکترید و نزدیکتر.همیشه و هنوزهای زندگی  روزهایی بلند و باطراوت فرا رویتان باشد.

۱:

همه ی آنچه ما هستیم به وجود می آید
با اندیشه هایمان.
با اندیشه ها مان،
ما جهان را می سازیم.

۲:

زندگی کوتاه است
زمان به سرعت باد می گذرد
آشکار ساز گوهر حقیقی را
پالوده کن
ذهن و قلب را
تا شادی را به کف آوری.
مهربانی کن؛ رحیم باش
بخشنده باش؛ نیکو عمل کن.
تمرکز کن.
درک کن.
بیدار شو.

۳:

آرامش عدم حضور تضاد نیست،
تقواست، و
باور،
نمودی از عشق،
صداقت و اعتماد

با احترام فراوان:

سولماز .م

عزیزم،هدیه ی من برات یه دنیا عشقه…

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

من تمام نشانه هایی را که دوستشان دارم توی تقویم روی دیوار اتاقم لایت می کنم،شبیه “روز تولد فرشته ی عزیزم”که همین امروز بود و من نتوانستم به موقع خودم را به اداره ی پست برسانم و دستمالی که برایت گلدوزی کردم برسانم به دستت تا یک دل سیر بخندی!

اما !سالهاست به این نتیجه رسیده ام که فاصله،دلیل بر فراموشی نبوده و نیست و نمی تواند باشد.محبت و مهر شما آنقدر روی نگاه کلماتم نشسته که خودشان نیز نمی توانند به تصویر بکشندتان.

تو را وقتی دیدم که منتظر نشسته بودی و بیقراریهایت را شعر کرده بودی و گذاشته بودی توی صفحا ات که مارلیک-وردپرس نام داشت ،حالا خواهر کوچیکه ی خانواده ی محترم نقاش زاده های بلاگستانی!

همان روز به رویا گفتم خیلی دوست داشتنی ست نوشته های دخترک،ساده،روان و سرشار از صمیمیت و پاکی درونت.حالا همانی با نقش مادرانه ات برای صدرا  و همسری همراه برای پدرانه های محمد صدرا و دوستی دور اما خیلی نزدیک به پنجره ی دوستیمان.

“فرشته !فرشته !فرشته ی عزیزم!

می دانی … من تو را پشت این در بسته دوست دارم که گاهی باز می شود و تو از ان وارد می شوی و در استانه اش برای لحظه ای با ان نگاه ارام می ایستی … به من لبخند می زنی … مرا می بوسی. من می خندم و تو وارد می شوی.
همان در که دیرتر باز می شود و تو با ان نگاه که حالا بیشتر گنگ است و دور خم می شوی و در استانه مرا باز می بوسی. و می روی.

گاه و بیگاه چیزی در ذهنم دنگ دنگ می کند. فکر می کنم: «اگر اینبار بماند؟» نگرانم. اگر بمانی ؟ و هراس می آید.

من تو را آزاد می خواهم. من تو را بدون حضور من در زندگیت دوست گرفتم.
آزاد می خواهمت.
من خودم را آزاد می خواهم.
دوستت دام. گاهی … هر وقت که می توانی به دیدارم بیا. تولدت مبارک

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

۲۴ مرداد ۱۳۸۹

هنوز هم برای تو(ر- الف-پ)عزیزم!

خیلی چیزها بر حس و حال نوشتنم اثر می گذارند … به سادگی.خیلی چیزها روی نوشته هایم اثر می گذارند … اینکه الان در این لحظه که می نویسم دوستت دارم … …امروز آسمان  ابریست … پنجره را باز می کنم و باد و باران رویم می ریزند … در میان قطره ها سعی می کنم این حس را بفهمم … و نمی توانم … و دلتنگی باز سرریز می شود در دلشکستگی.
ازچیزی دلتنگم … از چیزی دلگیر … و … من به کف دستهایم نگاه می کنم … و حسی در نوک انگشتهایم بزرگ می شود. از جنس درد. خودکارم هم بوی فاصله میدهد این تابستان !که نمی توانم تاب بیاورمش!

!!

فاصله شکل درد گرفته است … و تنهایی.هنوز چیزی هست که بوی تو را می دهد.باورت می شود؟

دوری از آن که دوستش می دارم … یکجورهایی این همه رویم سنگینی می کند و سرریز می شود…

۱:

تنهایی خاصیت خودش را دارد. هرچه تنهاتر، نزدیکتر. در میان هیاهوی دلپذیر جمع فاصله ها انگار طولانی ترند.
می دانی … اینجا تنها نشسته ام … سالهاست که تنها نشسته ام… و تو نزدیکی … نزدیکی. انگار هیچوقت اینقدر نزدیک نبوده ای.فکر می کنم که ندانستن گاهی نشانه ای است. کاش می دانستی… شاید انوقت فاصله ها باز قد می کشیدند … نه؟

۲:

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را.

شفیعی کدکنی
آیینه ای برای صداها

 

دلم گرفته و باید سریع گریه کنم…

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

 

با محبت و ع ش ق به: ر- ا پ

دلم برایت تنگ شده است. تو هم منتظری،من هم .!

۱:

 من از این نگاه های خالی چقدر می ترسم … و از امکان … و از تلاقی. نگفتی … تا به حال عاشق شده ای؟ به اقیانوس یا به باد … یا به آن شب دور که سالها پیش گذشته است؟ گمانم نه. از نگاهت پیداست. از نگاه کردنت به آسمان … و به دور. زاویه ها حرف می زنند؛ نمی دانستی؟

۲:

وقتی می بارد، من به آفتاب فکر می کنم، وقتی می تابد به سایه. وقتی می وزد به سکون فکر می کنم و در حس آرامش برگ به جریان آب. در آنِ آزادی به عشق … و در وقت سفر به تو.

۳:

خسته ام. نمی بینی … حرف ها بیان دلتنگی نیستند. حرفها جواب تنهایی نیستند. تنهایی که من اینجا در پیله اش افتاده ام و تو انجا. حرفها مرا به تو نمی رسانند. حرفها حتی تو را به تو نمی رسانند. حرف ها دلیل من نیستند. حتی دلیل تو هم نیستند. انگار تنها دلیل وجود خودشان هستند. عین بیهودگی.

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

۱۷ مرداد ۱۳۸۹

خوبم .آرام و سر صبر و پر حوصله…خواستم هنوز به روز نکنم آبی ترین خلوت شاعرانه هایم را …اما!”عشق”کار خودش را کرد و دستم را برد بسوی کلمه شدن!هنوز در نیمه ی مردادماه نشسته ام پشت پنجره ی رو به کوچه ی بازیهای کودکیهایم.هنوز صدای پدر توی گوشم مانده که صدایم می کرد چرا دمپاییهاتو نپوشیدی سولماز!هنوز وقتی عکسش را روی شانه ی دیوار نگاه می کنم اندازه ی همه ی این بیست و پنج سالی که خالی جایش توی تمام دلتنگیهایم درد می کرد ابری ام می کند!هنوز ردیف عاشقانه ترین غزلهایم خودش است …اما !اینروزها که آغشته شدم به سبزترین نبض عاشقی …بیشتر طبعم می جوشد و بیشتر غزل می شوم و بیشتر جای خالی هر دویشان بارزتر می شود!
شبها با “طنین گوشنواز”همایون شجریان”به خواب می روم و برگه های ترجمه هایم روی میز می ماند با یک ماگ بزرگ که فقط جرعه جرعه زلالی آب می نوشاندم از تمام آفتابی ترین گرمای تابستان…
خواستم بنویسم بی نهایت ممنون دوستان نازنینم هستم که جویای حالم بودند و زنگ می زدند و کامنت می گذاشتند که دخترک برگرد بنویس!
من هستم و تا روزیکه هستم می خوانم و می نویسم و دوست دارم در منحنی لبخندت بایستم و همیشگی ترین بمانی برایم تا  یک دل سیر تماشایت کنم!حالا که عشق گریبان شاعرانه گیهایم را گرفته و فاصله شده دیواری برای رسیدن من و تودر داناترین دقیقه های شوریدگیها…می خواهم انروز که دیر یا زود می رسد قول بدهی با هم اینجا را بنویسیم و بعدترها هم کودکانمان بخوانند این همه دلدادگی و دوست داشتن را.

پی نوشت ۱:
ای آنکه امید به تو دارم در هرچیزی

و ایمن هستم از خشم در هر شری و بدی

ای آنکه عطا کننده بسیار در برابر اندک منی

ای آنکه عطا کننده ای به هر کس که بخواهی

ای آنکه عطا کننده ای به کسی که نخواهد و کسی که نشناسد

رحمت عطا کن از مهر خود بر من تمام خوبی های دنیا و آخرت را

و دور گردان بدی ها را…

بیفزای از فضل و بخشش ات بر من ..”

- دعای ماه رجب –

۲:
یا من ارجوه لکل خیر…

ای آنکه امید به تو دارم در هرچیزی

و ایمن هستم از خشم در هر شری و بدی

ای آنکه عطا کننده بسیار در برابر اندک منی

ای آنکه عطا کننده ای به هر کس که بخواهی

ای آنکه عطا کننده ای به کسیکه نخواهد و کسی که نشناسد

رحمت عطا کن از مهر خودبر من تمام خوبی های دنیا و آخرت را

و دور گردان بدی ها را… بیفزای از فضل و بخشش ات بر من ..

و خاطرات تو هی گریه می کند در من…

۱ تیر ۱۳۸۹

 

این وب سایت را تا مدتی که نمی دانم چقدر خواهد بود به روز نخواهم کرد. نوشتم که شرمنده ی حرام شدن کلیک دوستان خوبم نباشم.

معتقدم زمانی برای هرکدام ما می رسد که احساس می کنیم نیازمندیم به وقفه، به ایستادن و پشت سر را نگاه کردن و پیش رو را پاییدن. برای من آن زمان حالاست.باور دارم که آنچه که هستیم، اگر نه همانچه است که خواسته ایم که همانچه است که می خواهیم … که اگر چیز دیگری هست که می خواهیم باشیم… یا جای دیگری هست که می خواهیم باشیم … اگر آنرا بخواهیم، حقیقتا و از ته دل، به آن دست خواهیم یافت. اما می دانم که این بیش از آنکه برای نجات  خودم  باشد برای راحت کردن خودم از این عذاب روحی است. از ناتوانی ام در عوض کردن فرمولهای این دنیا. و از کوچکی ام.

۱:

چیزها ماندنی نیستند … تو ماندنی نیستی و من ماندنی نیستم. و مفهومی هست که گم شده و من پیدایش نمی کنم و در میان این همه دست و پا زدن که نمی دانم برای چی هست خسته و گنگ مانده ام.جلو را نگاه می کنی و می بینی که هیچ جا نیستی .. هیچ چیز نیستی … که هیچ چیز هیچ چیز نیست….

۲:

نیـایــش      

        ما جنگل انبوه دگرگونی.
        از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، ‌برهم پیچ:
        شلاقی کن،‌و بزن بر تن ما
        باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

قطعه ای از شعر نیایش - سهراب سپهری

همه چی آروم نیست!

۲۴ خرداد ۱۳۸۹

چرا نمی گویند
که آن کشیده سر از شرق
-آن بلند اندام
سیاه جامه به تن،
دلبرِ دلیر
ز شاهراه کدامین دیار می آید
و نور صبح طراوت
بر این شب تاریک
چه وقت می تابد؟

در انتظار امیدم،
در انتظار امید
طلوع پاک فلق راچه وقت آیا من
به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟

از حمید مصدق

۱؟

دلم یکنفر را که دوست دارد کم دارد اینجا ،جبر جغرافیایی آرامشم را هاشور می زند…فاصله را بیزارم…آی!

من و این صدای باران….

۱۶ خرداد ۱۳۸۹
نمی بینید که من دوباره دارم ”حس“ را تجربه می کنم با همه ی دردش اما نسبت به یک غیر ممکن دیگر؟ یک جای دیگر؟ که من از جدا شدن از انچه که پشت سر دارم و از فضای ناآشنا گیجم و تبدار؟ و انچه از ان پروا دارم نه عشق گذشته که این حس مغشوش ست؟

اینجا من از عشق جدیدی در فرم یک ”مرد“ و ” ازدواج“ و ”تصویر یک خانه“ و ” بچه دار شدن“ و ” و به خوبی و خوشی زندگی کردند“ سخن نمی گویم … مطلقاً. توضیحش شاید به اندازه ی خودش بی ”معنی“ باشد . باید باور کرد که ما همه ی معانی را نمی دانیم و این همه تلاش برای به لغت درآوردن مفاهیم درونی انسان شاید از اساس نادرست است. مثل اینکه بخواهی حس بتهوون در سمفونی شماره ی هفت را به کلام بیاوری…. در حالی که حس در همان جریان موسیقی است و باید به آن گوش کرد و تن سپرد و از لقلقه ی کلام پرهیز کرد.

توصیف کردنی نیست اما این حس در من مثل باز بودن پنجره هاست رو به بیرون، بعد از این همه در خود فروماندگی. عاشقی نیست. مایه ی یکی شدن است با آنچه که در بیرون از من جریان دارد. مثل آمدن بهار و حس جوانه زدن. شاید مثل اینجا که فروغ می گوید:

 

چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمکهای پریشانم
می چرخد و می گسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه میچیندد
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید …
دیگر نمی بینم

—————

لیلا ی عزیزم ،چقدر این نوشته ات در مورد حالای من صادق است….

 

مانند نسیم می‌پرم، بی‌پر و بال

۳ خرداد ۱۳۸۹

کاش کشف یک حقیقت، حقیقت متضادی را پیش نمی آورد و کاش هر دو حقیقت صحیح نمی بودند.

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی