نی،بسوزد خاک و خاکستر کند…
با تاثر وتالم به دوست درمندم: روناک
در این روزهای خاکستری ،شاعرانه نوشتن سخت ترین کار دنیاست برای کسیکه همیشه سعیش بر شادنمودن اطرافیانش بوده حتا به گاه تاثرات بی پایان خودش.هر چقدر هم بخواهم کابوس روز گذشته را بانزوای این روح خسته با کلمات به تصویر بکشانم نمی توانم.آنقدر با همدیگر و یک دوست مشترک گریستیم که چشمهایمان را از فرط سوزش باز نمی شود …آنقدر روی میز کوبیدیم که مچ دستهای هر دویمان درد می کند.دستهایمان را توی دستهای هم محکم نگه داشتیم آرنجهایمان روی میز بود انگار که می خواستیم مچ بیاندازیم…من هیچ وقت اینقدر حس خاکستری بودن در زندگیم نداشتم…آنقدر این بغضهای گلوگیرمان ترکید و اتش انداخت بر وجودمان که شبیه یک زیر باران مانده در اوج یک روز برفی و سرد می لرزیدیم…دلم می خواست تمام کلمات ریسمان سپیدی شوند بر گلوی من و روناک !تا دنیا را بالا بیاوریم…آنقدر دیماه امسال را توی تقویم سیاه کردیم که برگه های سررسید تمام سالهای بعد را بی دیماه”خواهم گذاشت…آنقدر توی سر نوشته هایم داد کشیدم و فریاد زدم که همه از قطره های اشکهای بی محابایمان متورم شده اند…دلم می خواست جمعه ی سیاه گذشته ما را با خود به عمق پرتگاه می کشانید و در خودش دفنمان می کرد که اینگونه شعله هایش نیلوفرانه ذره ذره نسوزاندمان…
۱:
دلم دیگر هیچ چیز نمی خواهد و هیچ چیز خوشحالم نمی کند جز امیدی که همیشه داشته ام …و به یک چیز تردید دارم.نمی دانم این مسیر فرسایش عاشقانه ای که در آن قرار گرفته ام من را به کجا خواهد کشانید…آنقدر این روزها از او پرم که هر چه می نویسم ،دست نوشته هایم بوی “او”را گرفته اند…و امروز دنیای واقعی ام را خالی از حضورش می دانم…حضور آرامی که تمام ذهنیتم را شاعرانه”در بر گرفته است…این گونه زندگی با نوشته هایم و وجود ” او” برایم درد ” دارد…شبیه واقعیتی که قلم و اندیشه ام را می سوزاند….
۲″
فکر نمی کنم تا پایان سال هیچ نوشته ای را اینجا بگذارم…خیلی به دعاهایتان احتیاج دارم…آنقدر ها که مثل دیروز رفتم کوه و بر بلندترین تپه ایستادم و فریاد زدم که خدای من!!!….اما پژواکی جز صدای خودم نشنیدم…غرقه شدن تنها راه چاره نبوده برایم…
لحظه ها یتان سرشار از هزار عیدانه و بوسه و لبخند.
با محبت و دوستی: سولماز مولایی
دیماه خاکستری هشتاد و هشت
۲۶ دی ۱۳۸۸ در ۲:۱۶ ب.ظ
سلام سولماز جان. نگرانم کردی دختر
۲۷ دی ۱۳۸۸ در ۸:۰۷ ب.ظ
man hichi nemigam
.faghat migam khoda be hamamon sabr bede
۲۸ دی ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ب.ظ
باسلام
به روزم بایک شعرومنتظرحضورشاعرانه ی شما[گل]
۲۹ دی ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ب.ظ
از الان خداحافظی کردی تا عید؟
یه خورده فاصله زمانیش زیاد نیست؟
من مدتها با favorite لینکت ور میرفتم
نمیدونم چرا دیگه باز نمیشد؟
الان ولی با این آدرسی که بهم دادی و نمیدونم عملا چه فرقی با قبلی داره _که کار نمیکرد_ راحت اومدم اینجا.
میگم اون تغییراتی که گفته بودی و اون “شبهات” تازه، واسه خاطر “او” نیست که داره غرقش می کنه تو خودش؟
منظورم اینه که اگر بخوای با خودت رو راست باشی، شروع تغییرات فوق الذکر همزمان نمیشه با آشنایی ات با “او”؟
عشق میتونه خیلی کارها بکنه
۲۹ دی ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۸ ب.ظ
به قول هدایت:بعضی زخمها هست در زندگی …..
۲ بهمن ۱۳۸۸ در ۴:۲۷ ب.ظ
قوی باش.. قوی تر از زخمهایی که می خواهند تو را از پا در آورند..
برایت آرزوی شادمانی و آرامش دارم
۱۵ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۰ ق.ظ
سولماز عزیز چی شده؟ چرا این روزها هرچی وبلاگت رو میخونم دلم میگیره؟
۱۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۶ ق.ظ
فاطمه جانم،بقدری ابرهای همه ی آسمانها در دلم می گیرند که هر چقدر می خواهم این ابری بودن به اینجا منتقل نشود ،نمی شود!وقتی حل شوی در اجزای زندگی …خودت نیز در نوشته هایت حل می شوی…وقتی عمیق تر می شوم در اوضاع و احوالم و اهدافم در زندگی و مناسبات برقراری ارتباطی سازنده بین اجزای زندگیم،کلمات نیز پابه پای من می نشینند روی پیکره ی زندگیم…عزیز دلم اصلا راضی به این نیستم که وقتی دلت می خواهد بخوانی ام…دلت بگیرد و خدای نکرده غصه دار شوی…نه!تو مادری!همسری!از همه مهمتر نقطه ی اتکایی در زندگی ات…باید محکم باشی و پر نشاط و ایستا…من هم سعیم رسیدن به این ایستایی ست اما این احساسات لطیف شاعرانه که سالهاست تو را متهم به شاعری و…کرده اند جایی بیخ گلویت را می گیرند و فشارت می دهند تا پوست بیاندازی و مقاوم شوی…امیدوارم اینطور باشم و رو به بهبودی و رسیدن به درکی شایسته در تامل و تعمق در زندگی شخصی و آینده ام…دعایم کن…روی ماهتان را می بوسم.