۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
استاد “یوگا” می گفت:
بده ،ببخش با “عشق” انتظار هم نداشته باش .تشکر هم نپذیر و توقع یک لبخند هم نداشته باش.چیزی را که به کسی می بخشی تصور نکن که به فرد بخشیدی!او ” را تصویری از “خدا “بدان و تصور کن که به خدا” داده ای …با “بخشش” در راه خداست که متبرک می شوی و به “نشاط” دست می یابی.
پی نوشت ۱:
زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می شوند ،پس هر موقع در قسمت تاریک زندگی قرار گرفتی بدان بی تردید “طبیعت” می خواهد از تو تصویری زیبا بسازد.
کمی بعد از تحریر:
پنج شنبه ۲۳ اردی بهشت ماه بعد از بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ،با محبوبانه ی بلاگفا قرار گذاشتیم تا همدیگر را ببینیم در لابلای شلوغی و ترافیک و گرمای طاقت فرسای تهران این بهترین اتفاق سف یکروزه بود ،بعد تر هم آقای حجت دانشجو - همسر محبوب عزیزم نیز در پارک ” لاله” به ما پیوستند….دقایق بسیار خوبی بود…جای تک تک دوستان مشترکمان خالی بود،مخصوصا “ماری ” عزیزم…
تصمیم داشتیم برای خرداد– تیرماه ،به یزد برویم ،اما دوستان یزدی منصرفمان کردند و گرمای هوا را خاطر نشان نکودند و گفتند برای آن تاریخ بهتر است برنامه ریزی نکنیم!انشا ئ لله در خوش آب و هوا ترین فصل سالهای آینده یزد گردی را بهانه ی دوستیهایمان کنیم و دوستان نادیده ی وبلاگی عزیز را از نزدیک ببینیم.
نوشته شده در روزنگاشتها | ۵ دیدگاه »
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می دهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت میمیرم.
وقتی نیستی
میخواهم بدانم چی پوشیده ای
و هزار چیز دیگر.
عباس معروفی
پی نوشت:
اردی بهشت انگار دارم دوست می دارمت .
نوشته شده در روزنگاشتها | ۵ دیدگاه »
۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
به باران نگاه کن تا تمامی احساس طراوت و مهربانی را یکجا در پهنای بیکرانه ترین زلالی اش ببینی.
وآنچه را که در خود می جویی را در گستره ی شفافیت و آرام بودنش پیدا کنی…همین باران دلی پر از آرامش و
قلبی آکنده از سخاوت دارد که بر همه می بارد و کویر و دریا و جویبار را سیراب می کند و “اردی بهشت ” را
گلزاری سرسبز و پر از شادابی و شگفتی می کند که عمیق شویم و فراموش نکنیم این همه لطافت بهاری را….قدرتی که باران دارد غیر قابل تصور است اما!او از دستهای مهربانی جان می گیرد و جان می بخشد “هستی “را که در وصف نیز نمی گنجد…چقدر صبورانه ابرها را در آغوش می گیرد و روی دستهای آسمان ،این پا و آن پا می شود…آنگاه تو ! می توانی در بکرترین زوایای شب ،پنجره را باز کنی و بگذاری قطره ها دستهایت را خیس کنند و شیشه ی پنچره ی اتاقت را بوسه باران….خدای من!چقدر خوب که نعمت به آسمان نگریستنت را به من بخشیده ای،تا خیره- خیره نفس بکشمت و آرام،زیبا،قدرتمند به ارادده ات مسیرهای فرا رویم را عبور کنم و تمرین برای خوب بودن”کنم….
پی نوشت ۱:
قانون جذب “را دوست دارم و همیشه تکرار میکنم،بخشی از زندگیم شده…..بکارگیری این قانون جاودانه خیلی کمکم کرده تا به مرز بی تفاوتی در حاشیه ها برسم…و به اندیشه های غالب توجهی نکنم…
انیشتین ” می گوید:
به کاشتن بذرهای خود ادامه دهید چون نمی دانید کدامیک رشد می کند،شاید همه ی آنها .و از دیروزتان- درس بگیرید و در امروز - زندگی کنید ،به فردا امیدوار باشید و از پرسیدن باز نایستید….
۲:
یک جفت “مرغ عشق” خریده ام….خیلی دوستشان دارم…روزهایی که خانه هستم بیشتر می بینمشان ،ساعت ۶ صبح مشغول دانه خوردنهایشان می شوند و از ۸ صبح شروع می کنندبه صحبت و آواز خواندنشان و نزدیک به ظهر هم که صدایشان پر است توی خانه و شب تا صبح در سکوتی مبهم در آغوش هم بسر می برند.هفته ای یکبار هم بهشان “سیب ” می دهم و وقتی باران می آید ،پنجره را باز می کنم و قفسشان را می گذارم روی یک صندلی مقابل پنجره…”عشق” می کنند…دنیایی دارند….کاش زبان پرنده ها را می فهمیدم…برایشان اسم گذاشته ام…پرنده ی نر را “بانی” صدا می کنم و ماده را “نیکا…به محض حرف زدنم با آنها،ارتباط برقرار می کنند و پاسخ می دهند…خدایا !ببین خودت چقدر زیبایی!
۳:
اگر حال و هوای خوبی داری به این دلیل است که افکار خوبی در سر داری. “راندا برن”
اردی بهشتتان مبارک.
نوشته شده در روزنگاشتها | ۲ دیدگاه »
۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
اردی بهشت از راه رسیده و باران گرفته آسمان بهشتی ترین ماه از بهآر را…همیشه از زیباترین ماههای سال برایم آبان بوده و تکه ای از بدیع ترین ماه بهآرگون…دلم همیشه اردی بهشت می خواهد و من و تو و شبنم روی گلبرگهای خیس از باران شب و ابرهای پشمکی توی آسمان و عطر سبزه های تازه سر برآورده از دل خاک و این همه طراوت و زندگی….بی تردید آنچه را که زندگی عمیق می دانم با “امید “است که جان می گیرد…
۱:
اردی بهشتتان ،لبریز از عطر بوسه و عشقهایی مانا باد…که چه وصف ناشدنی ست این حس سرشار.
نوشته شده در روزنگاشتها | بدون دیدگاه »
۳۰ فروردین ۱۳۸۹
امسال انگار بهار برایم جور دیگریست،خیلی به سرانگشتان اردی بهشت آفرین نزدیکم…با آنکه عهدها شکستم و در تلاطمها به خودش تکیه داده بودم …اما انگار هنوز با من دوستی اش را تمام نکرده!صحبتم با خداست که تا به امروز در اغوش بیکرانه اش امن ترین جای دنیا را به من نشان داده است….حال و هوای خوبی دارم….صبحها ارام و اهسته روی زمین خیس از باران دیشب راه می روم و شکوفه ها را نفس می کشم و این همه سبزی و طراوت وشفافیت برگهای درختان را دوست دارم لا جرعه سر بکشم….لبخندی هزار ساله روی نگاهم نشسته که مبهمم می کند در بهشتی ترین ماه خدا…..حس می کنم توی دنیا ی افسار گسیخته ی روز مرگیها نیستم…..شادم….آنقدرها که مادر در تعجب است!!!نامش که می آید….دلم می خواهد بایستم زیر باران و صدایش کنم….آی مهربانترین بخشندگان تنها یک چیز به تو می ورزم…آنهم ” عشق” است….
پی نوشت ۱»
حدیث قدسی: “لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا “، اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند، میدانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان میسپردند.
پی نوشت ۲″
بدان که هر چیزی را کاری است از اعضای آدمی
دیده را دیدن و گوش را شنیدن
کار دل عشق است
تا عشق نبود بیکار بود.
.
«السوانح فی العشق؛ شیخ احمد غزالی؛ به اهتمام ایرج افشار؛ ص ۵۰
نوشته شده در روزنگاشتها | ۳ دیدگاه »
۲۳ فروردین ۱۳۸۹
آی تو که مهربانترین بخشندگانی ،به آسمانت بگو دستهایش را تا بیکرانها بگشاید و من را در آغوش بی وسعتش
بگیرد تنگ….آنقدر ها که این تلنگرهای باران زده ی بهاری از من جدا شوند….
آی خدایا!شبها حواست به اتاق صورتی ام باشد !گوشهایت را به پنجره نزدیک کن می خواهم در گوشی حرف بزنیم…حتا شکوفه های درخت پشت پنجره هم نشنود…
آی دریاترین خدای زندگی ام!در دسترس باش!!
نوشته شده در روزنگاشتها | ۱ دیدگاه »
۱۷ فروردین ۱۳۸۹
بهار هم با شاخه های شکوفه زده ی فروردینی نشسته روی شانه های درختان حیاط خانه ی پدری…دوست دارم با “نیکو”هم عقیده باشم و نام امسال را “سال توام با جسارت مضاعف”بگذارم در هر چه که من را به بصیرت
و شناخت ژرفتری می رساند…فعلا در قدم اول استخوانی می ترکانم شیرین!
آی بهآر آفرین ،دوستتر دارم با رنگی که دوست دارم بهآرم را آهار بزنی!!!
نوشته شده در روزنگاشتها | ۱۰ دیدگاه »
۲۸ اسفند ۱۳۸۸
بهآر آفرین همراه و بردبار برای بیقراریهایم!
می دانم که می دانی،من فقط یکبار مسافر این جهانم ،تجربه کننده ی بهارهای کودکی تا به امروزم،بی درنگ
بگذار هر عمل خیری که می توانم انجام دهم و هر مهربانی که می توانم محبت نمایم.کمکم کن از این مسیر شی
شیرین و سخت منحرف نشوم و غفلت ننمایم.من هیچوقت دیگران را مجبور به “دوست “داشته شدنم نکرده ام،
اما امروز می بینم محبت قلبی خواستنی تر می کند…من را بخواه برای مرور همه ی شگرفترین دقیقه هایی
که زندگی را در سلولهایم می پراکنی و محبت و صداقتی بی انتها برای همه ی عزیزانم پیشکش نما که تو
بی منت ترین بخشندگانی!
“فرا رسیدن نوروز باستانی ایرانیان ” را به همه ی دوستان دور و نزدیکم شادباش می گویم…دوستتان دارم و
برایتان بهترینه های روزگار را دعا گویم.
با احترام فراوان
نوشته شده در روزنگاشتها | ۴ دیدگاه »
۱۲ اسفند ۱۳۸۸
تو !!!هیچ احساس دٍین کردی ؟ دٍین به یک آدم به یک حیوان به یک درخت حتی دیوار ؟ … میدانی من خوش شانس بودم اما حقیقتش این است که من جواب خوبیهای خودم را گرفتم … آخر میدانی من هیچ وقت کسی را اذیت نکردم … نرنجاندم … نترساندم … دل کسی را نشکستم … آبروی کسی را نبردم … به کسی گیر ندادم … تهمت و بهتان نزدم … دروغ نگفتم … پس این حقم بود … بزار به ات بگویم اگر بخواهی خوب بمانی خیلی سختی میکشی … خدا بدجوری آزمایشت میکند ..فقط !خدایا درد را با صبر ارزانی کن و صبر را با مهر ببخش و مهر را بر قلب منقوش کن و آرامش را در مرگی با عزت ارزانی نما … خدایا به رفتگان رحمت و به ماندگان حرمت و شعور عطا کن …
۱: بهآر هشتاد ونه هم نرم،نرمک دارد خودش را به جوانه زدن شکوفه های گیلاس خانه ی پدری می رساند.یکسال نوی دیگر کاش !بهآری شود تمام دلم و سرشار شوم از عطر و طراوت همین شکوفه های صورتی…
تا منزل آدمی سرای دنیاست
کارش همه جرم و کار حق لطف و عطاست
خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست از بهارش پیداست
نوشته شده در روزنگاشتها | ۶ دیدگاه »
۲۰ بهمن ۱۳۸۸
انسان مانند رودخانه است
هر چقدر عمیق تر باشد
آرامتر است.
< مونتسکیو >
——————————
اینک
اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی
من نیز تو را از دل میبرم
اندک اندک .
اگر یکباره
فراموشم کنی
در پی من نگرد ،
زیرا پیش از تو فراموشت کردهام .
اگر توفان بیرقهائی را
که از میان زندگیم میگذرند
بیهوده و دیوانه بخوانی
و سر آن داشته باشی
که مرا در ساحل قلبم
آنجا که ریشه در آن دواندهام رها کنی ،
به یاد داشته باش
یک روز،
در لحظهئی ،
دستهایم را بلند خواهم کرد
ریشههایم را به دوش خواهم کشید
در جستجوی زمینی دیگر.
….
پابلو نرودا
همیشه نوشت:
از دعای عین القضات همدانی:
«خدایا! به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم بدان اندازه که او را دوست میدارم نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم.»
و “مادرم” را هنوز اندازه ی تمام خدا دوست دارمش…
نوشته شده در روزنگاشتها | ۴ دیدگاه »